محمد تقي جعفري
93
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
در بيان توبهء نصوح كه چنان كه شير از پستان بيرون آيد باز به پستان نرود و آن كه توبهاى كه نصوح كرد هرگز از آن گناه ياد نكند به طريق رغبت ، بلكه هر دم نفرتى افزون باشد و آن نفرت دليل آن بود كه لذت يافت و آن شهوت اول بىلذت شد و اين لذت توبه وقبولش به جاى او نشست چنان كه فرمودهاند : نبرد عشق را جز عشق ديگر چرا يارى نگيرى زو نكوتر و آن كه دلش باز بدان گناه رغبت مىكند علامت آن است كه لذت قبول نيافته است لذت قبول به جاى گناه ننشسته است سنيسره لليسرى نشده است لذت فسنيسره للعسرى باقيست بر وى . ( ( 2226 ) ) خواجه بر توبهء نصوحى خوش بتن كوششى كن هم به جان وهم به تن ( ( 2227 ) ) شرح اين توبهء نصوح از من شنو بگرويدستى ولى از نو گرو ( ( 2228 ) ) بود مردى پيش از اين نامش نصوح بُد ز دلاكى زنان او را فتوح ( ( 2229 ) ) بود روى او چو رخسار زنان مردى خود را همىكرد او نهان ( ( 2230 ) ) او به حمام زنان دلاك بود در دغا و حيله بس چالاك بود ( ( 2231 ) ) سالها مىكرد دلاكى وكس بو نبرد از حال وسرّ آن هوس ( ( 2232 ) ) زان كه آواز ورخش زنوار بود ليك شهوت كامل و بيدار بود ( ( 2233 ) ) چادر وسربند پوشيد ونقاب مرد شهوانىّ و در غرهء شباب ( ( 2234 ) ) دختران خسروان را زين طريق خوش همىماليد ومىشست آن عشيق ( ( 2235 ) ) توبه ها مىكرد و پا درمىكشيد نفس كافر توبه اش را مىدريد ( ( 2236 ) ) رفت پيش عارفى آن زشت كار گفت ما را در دعايى ياد آر ( ( 2238 ) ) بر لبش قفل است و در دل رازها لب خموش ودل پر از آوازها ( ( 2239 ) ) عارفان كه جام حق نوشيده اند رازها دانسته وپوشيده اند ( ( 2240 ) ) هر كه را اسرار حق آموختند مهر كردند ودهانش دوختند ( ( 2241 ) ) سست خنديد وبگفت اى بد نهاد زان كه دانى ايزدت توبه دهاد ( ( 2242 ) ) آن دعا از هفت گردون درگذشت كار آن مسكين به آخر خوب كشت